درس‌هایی از شکست استارت‌آپ‌ها- قسمت اول

درس‌هایی از شکست استارت‌آپ‌ها- قسمت اول

مدت زمان مطالعه :

3

دقیقه

مرحله کسب و کار :

قبل از راه اندازی کسب و کار

درس‌هایی از شکست استارت‌آپ‌ها- قسمت اول

درس‌هایی از شکست استارت‌آپ‌ها

در دنیای کارآفرینی همیشه از نرخ بالای شکست استارت‌آپ‌ها حرف می‌زنن و ازش به عنوان ابزاری برای ترسوندن کارآفرین‌ها استفاده می‌کنن. اما اگر نیمه پر لیوان رو نگاه کنیم، متوجه می‌شیم که این تعداد بالای شکست استارت‌آپ‌ها ، در واقع برای کسانی که می‌خوان تازه وارد این مسیر بشن، یک پایگاه داده عظیم از تجربه و درس، فراهم کرده. این جوری بهش فکر کنید که از هر 100تا شرکت، 90تا، خودشون رو فدای شما کردن! اونها رفتن جلو تا پستی‌ها و بلندی‌های مسیر رو به شما نشون بدن. از این زاویه، نرخ 90 درصدی شکست استارت‌آپ‌ها ، بیشتر امیدوارکننده به نظر میاد تا ناامیدکننده! چون شما دیگه مجبور نیستید اشتباهات اونها رو تکرار کنید.

قطعا تمام درس‌هایی که میشه از شکست استارت‌آپ‌ها گرفت، در یک مطلب نمی‌گنجه اما می‌خوام چند تا از اونها رو مثال بزنم:

  • از نصیحت افراد خیرخواه و با تجربه، خودتون رو محروم نکنید. از همون ابتدا که تصمیم به راه‌اندازی کسب‌وکار گرفتید، کله‌شقی و یک‌دندگی رو بذارید کنار و به نصیحت‌ها گوش بدید.
  • همیشه برای بدترین حالت ممکن خودتون رو آماده کنید و برای قبل و بعد و زمان مواجهه با اون، برنامه‌ریزی کنید.
  • اگر شرکت داره به سمت شکست میره، غرور رو بذارید کنار و قبول کنید. بعدش سعی کنید برای دراومدن از شکست برنامه‌ریزی کنید. انکار کردن شکست یا شکست استارت‌آپ‌ها فقط باعث میشه اوضاع از اون چیزی که هست بدتر بشه.
  • عناصر و چیزهای اضافه‌ای که به دردتون نمی‌خورن، بذارید کنار. اگر مشکلی رو از شما حل نکنن، قطعا مشکل ایجاد می‌کنن.
  • هیچ وقت بعد از شکست ناامید نشید. همیشه راهی برای برگشت هست. فقط باید پیداش کنید.

حتما اسم McDonald’s به گوشتون خورده و شاید داستانش رو هم شنیده باشید. فیلم The Founder، به روایت داستان Ray Croc، خالق این فست فود زنجیره‌ای، می‌پردازه. داستان فیلم در سال 1954، زمانی که برادران McDonald با Ray Croc شریک میشن، آغاز میشه. بعد از اینکه برادران McDonald مجبور میشن نام خودشون رو از رستوران اصلی بیرون بکشن و Ray Croc، با گرفتن حق امتیاز این برند، رستوران‌های خودش رو بنا میکنه، همکاری اونها به شکل بحث‌برانگیزی به پایان میرسه. نمی‌خوام کل فیلم رو توضیح بدم، پیشنهاد می‌کنم ببینیدش. (اصلا هم اسپویلش نکردم )

اتفاقی که افتاد این بود که وقتی Ray Croc، خواست درباره‌ی حق امتیاز McDonald’s با اونها مذاکره کنه، نرفت تا “در” این حرفه کار کنه، بلکه رفت تا “روی” اون، کار کنه.

اونجوری که در فیلم اومده، تمام کارهای جزئی رستوران رو برادران McDonald انجام می‌دادن – در واقع اونها بودن که رستوران رو می‌گردوندن.

Kroc اما، رویکرد خیلی متفاوتی داشت. او به اولین مغازه McDonald به عنوان یک نمونه‌ی اولیه برای توسعه در سطح کشور نگاه می‌کرد. او تمام کارکرد‌ها و ویژگی‌های رستوران اصلی رو، از فرایند سفارش غذا و آشپزی گرفته تا نظافت رستوران، زیر نظر گرفت و روی اونها تحلیل و بررسی کامل انجام داد.

Kroc مجموعه‌ای از استانداردها و فرایندها یا به عبارت دیگه، سیستمی رو بوجود آورد که بهش این امکان رو می‌داد تا با McDonlad’s، صفحه‌ای از کتاب تاریخ رو رقم بزنه.

در این فیلم درس‌های زیادی وجود داره اما شاید مهم‌ترین اونها این باشه که: بنیان‌گذار شرکت، صاحب چشم‌انداز اونه. زمانی که خودشون رو صرف کارهای “جزئی داخل شرکت” کنن، تمرکزشون رو از دست میدن. وقتی این اتفاق می‌افته، یعنی مؤسس‌ها کسب‌وکار رو راه‌اندازی نکردن، بلکه فقط خودشون رو در اون کسب‌وکار استخدام کردن.

اگر از نصیحت شدن خسته نشدید، مطلب بعدی رو از دست ندید. ممنون.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *